تبليغاتX
آهای منم ...
 دیدن

"تصویر ترجمه واقعیت است به زبان من"

عکاس کشتکار مزرعه اندیشه است در بیشه حقیقت

بهمن جلالی که کشتزار اندیشه اش سبز بود به چشم هایم آموخت خوب دیدن را

پس تا می بینند همه چشم های آموخته؛ بهمن هم می نگرد به هستی

برای چشم های بهمن جلالی

|+| نوشته شده توسط ندا در جمعه بیست و پنجم دی 1388  |
  تیر ...

تیر می شود این نشانه ها و می نشیند بر قلب تردید

تیر می شود این نگاهها و میزند بر زخم دیرین

تیر می شود این کلمات و می شکافد نهانگان اسرار

تیر می شود  این خواستن و می گسلد از کمان اختیار

تیر می شود این رنج و کاش بمیرد این تقصیر

تیر می شود این صبر و می رهد از حصار تقویم

تیر می شود این دی و دیر می شود  این لحظه و پیر می شود این دست ...

تیر می کشد این درد ...

|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه نوزدهم دی 1388  |
 بازسازی

پس ار بریدن همه ی دست هایی که به سوی من دراز شده بود ،

پس ار بستن همه پنجره ها و درها؛

پس از پر کردن همه ی چاهک ها با آب های مسموم ؛

پس از ساختن خانه ام فراز صخره ای از "نه" که ترس و چاپلوسی را به آن راهی نیست؛

پس از بریدن زبانم و خوردن آن ؛

پس از پرتاب مشت هایی پر از سکوت و تک واژه هایی طنزآلود به همه عشق هایم؛

پس از فراموش کردن نامم و نام زادگاهم و نژادم ؛

پس از اینکه خود را به محاکمه کشیدم و محکوم به انتظار و تنهایی ابدی کردم ؛

از پشت سنگ های سیاه چال استدلال های منطقی ام  . . .

بهار را شنیدم که نرم و نمور مبرم آغاز می شد .

|+| نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388  |
 ورای مفاهیم . . .
همه چیزی می‌هراساندمان:
       زمان

که در میان پاره‌های زنده از هم می‌گسلد
آنچه بوده‌ام من
آنچه خواهم بود،
آن‌چنان که داسی ما را دو نیم کند.

       آگاهی
شفافیتی است که از ورایش بر همه چیزی می‌توان نگریست
نگاهی است که با نگریستن به خویش هیچ نمی‌تواند دید.
واژه‌ها، دستکش‌های خاکستری، غبار ذهن بر پهنه‌ی علف،
آب، پوست،
نام‌های ما
میان من و تو
دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آن‌ها را فرو نمی‌تواند ریخت.
نه رویاها ما را بس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ
نه هذیان و رسالت کف آلودش
نه عشق با دندان‌ها و چنگال‌هایش.

فراسوی خود ما
بر مرز بودن و شدن
حیاتی جانبخش‌تر آوازمان می‌دهد.

        بیرون
شب تنفس آغاز می‌کند و می‌آرامد
پُر بار از برگ‌های درشت و گرم شبی که به جنگلی از آینه‌ها می‌ماند:
میوه، چنگال‌ها، شاخ و برگ،
پشت‌هایی که می‌درخشد و
پیکرهایی که از میان پیکرهای دیگر پیش می‌رود.
در این جا آرمیده است و گسترده
بر ساحل دریا
این همه موج کف‌آلود
این همه زنده‌گی ِ ناهوشیار و سراپا تسلیم.
تو نیز از آن ِ شبی: ــ
بیارام، رها کن خود را،
تو سپیدی و تنفسی
ضربانی، ستاره‌یی جدا افتاده‌ای
جرعه و جامی
نانی که کفه‌ی ترازو را به سوی سپده‌دمان فرو می‌آورد

درنگ . . . خونی تو

میان اکنون و زمان بی‌کرانه
|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388  |
 غریق
خسته ام خیلی ...

توان، انگیزه و راهی که برهاند مرا از این همه بی انصافی و تند روی و نامهربانی و کم ظرفیتی و ...

دست و پا زدن آخرش من را غرق کرد . . .

|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 اعتراف
اول فکر میکنم بعد طنین اندیشه ام را درونم می شنوم بعد اصلاح میکنم بعد شنونده ای پیدا می شود و بعد کلمه را به اسارت می گیرم واینجا است که من حرف می زنم 

اول حسی در من جاری می شود بعد طعمش را در خودم احساس می کنم بعد جایش درونم تنگ می شود بعد من به دنبال راهی برای خلاص شدنش میگردم بعد حنجره ام ذق ذق میکند و بعد فوران صوت و اینجا است که من آواز می خوانم 

اول کفه ترازو از عدالت خارج می شود بعد مظلوم می شوم بعد خویشتن داری میکنم بعد به هر دری می زنم بعد دستم به جایی بند نمی شود بعد اعتراض میکنم بعد بغض گلویم را فشار می دهد و اینجا است که من فریاد میزنم 

 مطمئنا اول شرح داده است لابد بعد اصرار کرده است لاجرم بعدش سکوت کرده است ناچار بعد دردش آمده است حتما بعد مقاومت کرده است بعد دردش آمده است بعد بازهم دردش آمده است و اینجا است که آخرش اعتراف کرده است


|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه دهم مرداد 1388  |
  ...

 من دلم چی می خواد؟

یک بسته پاستیل رنگی که شکل کرم باشن دراز و کش دار ؟

یک بلیط اتوبوس برای ساعت 9 صبح که طولانی و بی صدا از پنجره عبور گوسفند ها رو تماشاکنم ؟

یک کتاب از ویتکنشتاین با پابرهنگی توی حیاط زیر سایه درخت زیتون؟

یک خواب آلودگی گیج کننده و بوی فالوده طالبی؟

...





|+| نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 ازمن بپرس ...
از من بپرس که به چه می اندیشی این روزها ؟

تا بگویمت که اندیشیدن جرات می خواهد

از من بپرس که هیچ خندیده ای این روزها ؟

تا نشانت بدهم آپسه زخم نیشخند ها را

ازمن بپرس حال امید را و بگیر سراغ خواهرش آرزو را

تا خبر افسردگی پسر همسایه را بدهم و بگویم که خواهرش وقت رفتن عکس سرزمین آرزو ها را برایت یادگاری گذاشت

ازمن بپرس که مادرم هنوز مرغ سحر را به همان زیبایی می خواند؟

تا بگویم که صدایش گرفته ...الله اکبر

ازمن بپرس قرص های قلبت را هنوز می خوری ؟

تا به یقین بگویمت که قلب ندا دیگر درد نخواهد گرفت . . .  هیچ وقت

ازمن بپرس بازهم روزهای وفات به حرمت حزن تاریخ سیاه می پوشی؟

  تا از تو هم بپرسم "بای ذنب قتلت"

از من بپرس حال باغچه را

سبز سبز ...

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 توت قرمز

از پنجره نگاه می کنم و دل می سپارم به سکوتی که با هم به شنیدن صدای پیچیدن باد در بین برگ هایش خلق کرده ایم

نوازش سبک چیزی را بر شانه ام حس می کنم قل می خورد و می افتد روی کاشی ... رد پای سرخ حضورش را روی پیراهن نخی سفید رنگم معلوم است . گوشه لبخندم می کشد به شیطنت باریدن توت ها بر رخسارت

سبد را لبه باغچه می گذارم و با خودم عهد می کنم که تمام توت های ریخته روی زمین را جمع کنم یک دانه هم هدر نرود و جام جهانی توت چینی با تو برگزار می کنم

دست های ارغوانی ام را به خنکای آب می سپارم و به دستان تو که پاکی اش سرایت می کند به دستانم

مزه اش را در دهانم حس می کنم شیرین ... می دانم که مورد علاقه ات نیست . چند تا ترشش را سوا می کنم تا به مذاقت خوش باشد ...

من برایت یک سبد توت قرمز آوردم خفته در سبزی برگ ها...

  کجایی ؟؟؟

 آه گفته بودی که وقت نداری ... گفته بودی


|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه نهم خرداد 1388  |
 بی زمانی . . .

کمی به عقب تر بر می گردم

نگرانم؛یعنی ریشه های ارتجاع درونم جوانه زده ؟

به سراغ خودم میروم در صرف فعل ماضی

می ترسم ؛یعنی من ِ پیشرو را گم کرده ام ؟

طعم حسرت می دهد انگار گذر ثانیه ها

چه می شود ؟ یعنی گیرنده هایم بوی امید را نمی فهمند؟

در نقاشی گذشته ها شکل تقدیر میکشم و  رنگ توجیه می زنم

می گردم ،یعنی رسم اختیار را فراموش کرده ام ?

به دنبال لحظه تبدیل زمان به گذشته هستم؛  همان جایی که اندیشیدن به گذر در گرو تمام شدن ثانیه ها نیست .

این فکر ها را بگذار باشد تا همان لحظه بی زمانی . . .


|+| نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
  یادم . . .

رشته نخ قرمز رنگی به بند انگشتم گره میزنم که باز بگویدم تابیده شده تاروپودم از فراموشی

هر روز چیزی در مورد آلزایمر میخوانم و درونم را به دنبال کشف نشانه ها مرور می کنم که مبادا یادم برود

دست به دامن هزاران واسطه می شوم که همه نقش حافظه جانبی را بازی می کنند .شندیده ام که160 گیگ اش هم به بازار آمده

می نویسم که خاطره ها از خاطرم نروند 

بازی می کنم "یادم تو را فراموش" که رنجش را نکشم 

انسان چه معنی می داد ؟

                 یادم نمی آید !!!

|+| نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388  |
 تقدیم به ....

چه چیزی را تقدیم کنم ؟

چند سطر شعر ،پایان نامه ،یک قطعه جواهر یا لحظه های بی برگشتی که بی ادعا سندش به نام می خورد؟

چه طور تقدیم کنم ؟

دریک جمع با شکوه ،پشت تریبون و با صدای رسا یا در سبد خلوص دیدگانی که بی صدا معتقدند ؟

به چه بهانه ای تقدیم کنم ؟

مراسم بزرگداشت ،سالروز تولد یا همچنان قاعده حضور بی بهانه پابرجاست؟

دفتر ی از خاطرات راگشود که در اولین سپیدی اش نگاشته بود

                                                   "این تنها چیزی بود که هنوز تقدیمت نکرده بودم"

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  |
 سرگیجه
سرم گیج می رود ، خفیف و مسحور کننده
در این سرگیجه سکر آور همه چیز قطعیتش را از دست می دهد
سرگیجه یعنی لغزش مکان ،
پاره شدن یکی از بند های تنم به ماده
در لحظه های بی وزنی و چرخش کمتر می اندیشم به دلایل
شاید راحتر بخندم
سرم که گیج می رود شتاب زدگی رخت می بندد، آرام تر پا می نهم بر پهنه زمین
و غرور نیز هم .... که برای برخاستن دست به دامن حائل ها می شوم و قیم مجاز است.
سرگیجه که می آید تعادل را می ستایم ، برابری نسبت ها
طعم لحظه های پیش از پرواز باشد شاید ،
نکند بوی سقوط می دهد این سرگیجه


سرم گیج می رود . . .
|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 چه می شود ؟

ما را چه می شود  ای تک سوار شیرین فام

که خط وصل ِ فصل و جدایی گشته حدیث این ایام


حرمت سکوت شکسته ایم و اعتبار جرعه و جام

روا نباشد خرقه ترس و تردید بر تندیس این عیار

|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 امروز

دیشب به خواب عمیقی رفتم اگر چه سرشار بودم از افکار . . .

بعد از مدت ها امروز اول چشم باز کردم و بعد فکر کردم .

خیلی چیز ها مهم نبودند ، خیلی فکر ها مجوز رسوخ به درون را دریافت نکردند و خیلی های دیگر اسباب دلهره ام نشدند ؛ بر خلاف همیشه 

قرار نبود همه چیز بهترین باشد ، آزادش گذاشتم که به دل بگیرد اگر خواست ،از تلاش هایم برای زنده نگه داشتن همه چیز به هر قیمت ،خبری نیست.

کمی راحت تر غروب را خواهم پذیرفت و شاید ماهرانه تر مساله نبودن ها و فرضیه نشدن ها را حل کنم .

امروز اندکی آسوده تر زیر یوغ روزمرگی مزرعه عمر را شخم میزنم . . .

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 
 
بالا